| دلنوشته های یک زاهدانی رانده شده به غربت |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
تو نه دیگر آن دختر "میم مثل مادری" و نه زنی در"سنتوری".حالا حتی بازیگری جوان و مستعد و دلکنده از سینمای بیمار ایران و در سودای هالیوود هم نیستی .دیگر همه چیز تمام شد.دیگر مهم نیست که بگویند فقط برای حجاب و کار و پول و هرچه و چه و چه به بیرون زده باشی.از امروز تو یکخط شکنی.چه بخواهی چه نخواهی.نمی توانم فرض کنم که نادانسته سنگی را در آبی ها ی خالی و خیالی اذهان فسیلی انداخته باشی.یا شاید نمی دانستی و می دیدی و چه بهتر.دیگر هیچ چیز مهم نیست.تو بر روی "نباید "ها و"باید"هایی که قرن ها بر ما تحمیل شده است خط کشیدی. خوش آمدی قربانی.چرا شادی ام را پنهان کنم، وقتی روزهایی را می بینم که پرچم دار و خط شکن های سرزمین ام زنانی چون تواند ،که رگ های متورم غیرت و حجب و حیا و شرم را از دردو حسرت و ترس می ترکانند و با نگاهی کودکانه ،لخت...برهنه در برابر چشمان از حدقهدرآمده ی تاریخی کثیف می ایستند و نعره می شکند که هی...های مرا ببین . من همانم که تو مرا به زنجیر کشیدی. در مقام خواهر و مادر و زن و با چماق عفت و عصمت و هر مفهوم بدبو وبدوی دیگر.من اینم . برهنه مرا ببین و در خلوت خویش به تدلیست ببغض، که در هزارتوی مفاهیمی فسیلی، به لجن کشیده شده ای و نمی دانی.آی خط شکن . من در برابرت سر تعظیم فرود می آورم و شرمنده ام و از هم اکنون ، تمام وجودم اشک و ترس است از دشنام هایی که نثارت می شود. آی دختر وحشی و معصوم-نگاهِ شرقیِ غمگین. تو را به برهنگی آسمانی ات سوگند که آنچه کردی ،کرد دیگرانی را که تو را محصور و مهجور می خواستند.
تنها بدان که تنها نیستی .
شاهین نجفی
18 ژانویه2012
| لینک |
یلدا و مراسمی که در نخستین شب زمستان و بلندترین شب سال برپا می شود ، سابقه دور و درازی دارد . رسم و رسومات شب یلدا مخصوص آریایی هاست و از این شب به عـنوان شب زایش خورشید یا شب تولد نور یاد شده است . این تغییر در فـرهنگ آریایی قدمتی بالغ بر هزار سال دارد . گذشتگان ما که پایه و اساس زندیگشان بر کشاورزی و شبانی استوار بوده و در طول سال ، با سپری شدن فـصول و تضادهای طبیعی موسمی برخورد داشته اند ، بر اثر تجربه و گذشت زمان با گردش خورشید و تغییر فصول و بلندی و کوتاهی روز وشب و جهت و حرکت و قـرار ستارگان آشنایی یافته و کارها و فـعالیت هایشان را با آن تنظیم می کرده اند .
روشنی روز و تابش خورشید و اعـتدال هوا در نظر گذشـتگان ، مظاهـر نیکی و ایزدی بوده و تاریکی و شب و سرما را نیز از خصوصیات اهریمنی می پنداشـتند . کم کم این اعـتقاد به وجود آمد که نور و روشنی و ظلمت و تاریکی مرتب در نبرد و کشمکش هـسـتند ، گاه خورشـید پیروز می گردد و ساعـات بیشـتری در پرتوی خود ، مردم را نیرومند نگاه می دارد و گاه مقـهور تاریکی می شود و ساعـات کمتری فـروغ و تابش خود فـیض می رساند . کم کم دریافـتند که کوتاه ترین روز ، آخرین روز پاییز ، یعنی سی ام آذز است و بلندترین شب سال ، از آغاز دی ، روزها به تدریج بلندتر و شب ها کوتاه تر می شود . خورشـید هـر روز بیشـتر در آسمان می پاید و نور و گرمی نثار می پاشـد ، به همین جهت آن شب را یلدا نامیدند ، یعنی تولد ، زایش خورشید شکسـت ناپذیر و آن را آغاز سال قـرار دادند .
اقـوام آریایی ، از هـند و ایرانی ( هندواروپایی ها جشن تولد آفتاب را آغـاز زمستان نمی دانستند ) به ویژه ژرمن ها جشن تولد آفتاب را آغـاز زمسـتان گرفته و آن ماه را به خدای آفتاب نسبت می دادند و این بی تناسـبی نیست ، چه واقعا آغـاز زمستان مانند تولد جدید خورشید است که از آن روز در نیم کره شمالی رو به افزایش و ارتفاع و درخشندگی می گذارد و هر روز قـوی تر می شود . ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه می گوید : ( روز یکم ماه دی ، خور نیز نامیده می شود ) و در قـانون مسعودی نسخه موزه بریتانی لندن خوره روز ثبت شده ، اگر چه در بعضی منابع دیگر خرم روز نامیده شده است .
اما ضد تاریکی ، روشنایی است . تصور گذشتگان بر این بود که تاریکی نماینده اهـریمن است و روشنی از تجلیات و آثار اهورایی . به همین مناسبت در شب ها آتش نیز روشن می کردند تا تاریکی و عاملان اهریمنی و شیطانی نابود شـده و بگریزند . هـمچـنان که خورشـید به مناسـبت فـروغ و گرمای کارسازش تقـدس پیدا کرده بود ، آتش نیز از هـمان تقـدس و والایی در نزد مردم برخوردار شـده بود .در شب یلدا ، یا تولد خورشـید جهت رفع این نحوست ، آتش روشن می کردند ، دور هم جمع می شدند ، سفـره پهن می کردند و با هم غذا می خوردند . هـر آنچه میوه تازه فصل که نگهداری شده بود و میوه های خشک ، همه را در سر سـفـره می گذاشـتند . این سفـره جنبه دینی داشت و مقـدس بود ، یعنی از ایزد ، خورشـید و روشنایی و برکت می طلـبیدند تا در زمسـتان به خوشی سر کنند و میوه تازه و خشک و چیز های دیگر در سفـره ، تمثیلی از آن بود که بهار و تابستانی پر برکت داشته باشـند . همه شب را در پرتو چراغ و نور آتش می گذراندند تا اهـریمن فـرصت تباهی و دژخویی پیدا نکند . به هر حال ، ایرانیان امروز هم مانند گذشته ، شب یلدا را جشن می گیرند . در این شب ، اقوام و خویشاوندان دور و نزدیک دور هم جمع می شـوند و پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها برای بچه ها قـصه می گویند ، فـال حافـظ می گیرند و آجیل مخصوص این شـب و انار و انگور و هـندوانه و ... می خورند . اعـتقـاد گذشتگان بر ای بود که با خورندن هـندوانه ، لـرز و سوز زمسـتان را حس نمی کنند . آن ها معـتقـد بودند خوردن میوه هایی چون انار و پرتغال به آن دلیل است که رنگ این میوه ها به مانند رنگ نور خورشـید به هـنگام سپیده دم است و از دیرباز رسم بر آن بوده که از این میوه ها در این شـب میل شـود .
پس یکم دی ماه ، به مناسـبت آن که تجدید حیات خورشـید است ، به نام یلـدا یعنی تولد خورشـید ، مشهـور شده و جشن گرفته می شـد . اما در آغاز دی ماه ، جشن بزرگ دیگری نیز بود . در آن روزها هرگاه نام روز و ماه با هـم تلاقی می یافـت ، آن روز را جشن می گرفـتند و در اوسـتا به معنی آفـریدگار و خداوند و ددو در پهلوی شکل تغییر یافـته همین واژه است . ماه دی نیز شکل فارسی و تغییر یافته جدید هـمین کلمه اسـت . و نخستین روزش به نام پروردگار است و به این منظور جشنی بوده ضمن آن که چند روز تولد خورشـید نیز بود . به آن خرم روز گفته شـده و و جـشن بزرگی در ایران باستان به هـمین مناسبت می گرفـتند . ابوریحان بیرونی می گوید : (( دی ماه را خور ماه نیز می گویند . نخستین روز آن خرم روز است و این روز و این ماه هـر دو به نام خدای بزرگ اسـت . )) این روز نزد ایرانیان بسیار گرامی بود و آغـاز سال نیز محسـوب می شـده اسـت . در دوران گذشته ، انتشار آیین مهر به روم و بسیاری از کشورهای اروپایی ، باعـث شـد که روز بیست و یکم دسامبر را که برابر با یکم دی ماه بود ، به عـنوان روز تولد مهر یا میترای شکـسـت ناپذیر جشن بگیرند اما در سـده چهارم میلادی بر اثر اشتباهاتی که در کـبیسـه روی می داد ، تولد مهر نجات بخش ، یا مسیحای منجی در بیست و پنجم دسامبر واقع شـد و از آن پس تثبیت شـد . تا آن زمان تولد عـیسای مسـیح در ششم ژانویه جشن گرفـته می شـد . اما هنگامی که کم کم مسیحیت در روم جا باز کرد ، متولیان کـلـیسـا چون نتوانسـتند با برانداختن جشن تولد میترا در بیست و پنجم دسامبر غـلبه کنند ، همان روز را زایش عـیسای مسـیح اعـلام کردند که تا این زمان نیز باقی مانده اسـت . یلـدا یک واژه سریانی است به معنی تولد . رومی ها خودشان واژه ناتالـیس را به معنی تولد داشـتند . مسـیحیان سریانی واژه یلـدا را با خود به ایران آوردند و از آن زمان تا کنون این نام در ایران ماندگار شد . البته فقط تولد میترا و موعـد زمانی آن نبود که در مسیحیت خارج شـد ، بلکه در واقع امروزه هـمه مسـیحیان جهان ، شب تولد مسـیح را جشن می گیرند و تا بامداد بلندترین شـب سال را بیدار مانه و با خوردن و نوشیدن و شادی می گذرانند .
| لینک |
کریستفور هیچنیز: دین یک اسباب بازی است، مردم حق دارند با آن بازی کنند ولی حق ندارند من یا فرزندان مرا مجبور به بازی با این اسباب بازی کنند
| لینک |
عید ما جشن غدیرو فطر نیست…
چون که ما تاریخمان بر باد رفت ..
هستی و فرهنگمان بر خاک رفت …
کاوه و ارش همانجا خاک شد
پهلوان کشورم عباس شد … جای کوروش را علی امد گرفت..
کل آن اتشکده اتش گرفت.. نقش رستم. تخت جمشید. خاک شد..
کربلا و کاظمیین اباد شد..
رسم زرتشت را اگر دانی که چیست ..
عیدما جشن غدیرو فطر نیست..
ای عزیزان جملگی همت کنیم ..
سنت اعراب خاکستر کنی..
| لینک |
شعری از شاعری باذوق "صادق علی حق پرست" که منشور کوروش را به نظم کشیده است
جهان در سیاهی فرو رفته بود
به بهبود گیتی امیدی نبود
نه شایسته بودی شهنشاه مرد
رسوم نیاکان فراموش کرد
بناکرد معبد به شلاق و زور
نه چون ما برای خداوند نور
پی کار ناخوب دیوان گرفت
خلاف نیاکان به قربان گرفت
نکرده اراده به خوبی مهر
در اویخت با خالق این سپهر
در آواز مردم به جایی رسید
که کس را نبودی به فردا، امید
به درگاه مردوک یزدان پاک
نهادند بابل همه سر به خاک
شده روزمان بدتر از روز پیش
ستمهای شاهست هر روز بیش
خداوند گیتی و هفت آسمان
ز رحمت نظرکرد بر حالشان
برآن شد که مردی بس دادگر
به شاهی گمارد در این بوم وبر
چنین خواست مردوک تا در جهان
به شاهی رسد کوروش مهربان
سراسر زمینهای گوتی وماد
به کوروش شه راست کردار داد
منم کوروش و پادشاه جهان
به شاهی من شادما ن مردمان
منم شاه گیتی شه دادگر
نیاکان من شاه بود و پدر
روان شد سپاهم چو سیلاب و رود
به بابل که در رنج و آزار بود
براین بود مردوک پروردگار
که پیروز گردم در این کارزار
سرانجام بی جنگ و خون ریختن
به بابل درآمد ، سپاهی ز من
رها کردم این سرزمین را زمرگ
هم امید دادم همی ساز وبرگ
به بابل چو وارد شدم بی نبرد
سپاه من آزار مردم نکرد
اراده است اینگونه مردوک را
که دلهای بابل بخواهد مرا
مرا غم فزون آمد از رنجشان
ز شادی ندیدم در آنها نشان
نبونید را مردمان برده بود
به مردم چو بیدادها کرده بود
من این برده داری برانداختم
به کار ستمدیده پرداختم
کسی را نباشد به کس برتری
برابر بود مسگر ولشکری
پرستش به فرمانم آزاد شد
معابد دگر باره آباد شد
به دستور من صلح شد برقرار
که بیزار بودم من از کارزار
به گیتی هر آن کس نشیند به تخت
از او دارد این را نه از کار بخت
میان دو دریا در این سرزمین
خراجم دهد شاه و چادر نشین
ز نو ساختم شهر ویرانه را
سپس خانه دادم به آواره ها
نبونید بس پیکر ایزدان
به این شهر آورده از هر مکان
به جای خودش برده ام هر کدام
که دارند هر یک به جایی مقام
ز درگاه مردوک عمری دراز
بخواهند این ایزدانم به راز
مرا در جهان هدیه آرامش است
به گیتی شکوفایی دانش است
غم مردمم رنج و شادی نکوست
مرا شادی مردمان آرزوست
چو روزی مرا عمر پایان رسید
زمانی که جانم ز تن پر کشید
نه تابوت باید مرا بر بدن
نه با مومیایی کنیدم کفن
که هر بند این پیکرم بعد از این
شود جزئی از خاک ایران زمین
درود بر کوروش کبیر که باعث افتخار ایران زمین و تمام آزاد اندیشان سراسر گیتی است
| لینک |
گویند که دوزخی بود عاشق و مست، قولی است خلاف دل در آن نتوان بستگر عاشق ومست دوزخی خواهد بود، فرداست بهشت همچون کف دست
ای مفتی شهر از تو بیدار تریم ، با این همه مستی ز تو هشیار تریم
تو خون کسان نوشی و ما خون رزان ، انصاف بده کدام خون خوار تریم
گویند کسان بهشت با حور خوش است ، من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار ، آواز دهل شنیدن از دور خوش است
این می چه حرامی است که عالم همه زان می جوشند ، یک دسته به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند ، خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند
آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت ، معشوق و شراب و می پرستی را ساخت
بی شک قدحی شراب نوشید و از آن ، سر مست شد این جهان هستی را ساخت
زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟ ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه؟
تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه؟
آتش دوزخ اگر قصد ِ تو و ما بکند تو که خشکی چه به من/من که تر هستم به تو چه؟
من همان مجنون مست یاغیم، روز و شب محتاج جام باقیم
یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقیم، از باده مدهوشم کنید
در خرقه پنهان میکنم، می را و کتمان میکنم، ترک ایمان میکنم
هی بشکنم پیمان و هی تجدید پیمان میکنم،ترک ایمان میکنم
از باده مدهوشم کنید، پندم ای زاهد مده
با که گویم، من نمیخوام نصیحت بشنوم، آی مردم پنبه در گوشم کنید
از باده مدهوشم کنید، دردی کشم، بار رفیقان میکشم
پر میکشم همچون همای، در آتشم ای وای و خاموشم کنید
از باده مدهوشم کنید، با که گویم، من نمیخواهم نصیحت بشنوم
آی آی آی مردم،پنبه در گوشم کنید
من همان مجنون مست یاغی ام، روز و شب محتاج جام باقی ام
یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساغی ام،از باده مدهوشم کنید
این چه جهانی است؟! این چه بهشتی است؟!
این چه جهانی است که نوشیدن می نا رواست!؟ این چه بهشتی است در آن خوردن گندم خطاست!؟
آی رفیق این ره انصاف نیست، این جفاست راست بگو راست بگوراست فردوس برینت کجاست!؟
راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست؟! راست بگو راست بگو راست فردوس برینت کجاست!؟
بر همه گویند که هشیار باش، بر در فردوس نشیند کسی، تا که به درگاه قیامت رسی
از تو بپرسد که در راه عشق، پیرو زرتشت بدی یا مسیح، دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو راست بگو راست آنجا نیز، باز همین ماجراست؟! راست بگو راست بگوراست فردوس برینت کجاست!؟
اینهمه تکرار مکن می همای، کفر مگو شکوه مکن بر خدا
پای از این در که نهادی برون، در قل و زنجیر برندت بهشت
بهشت همان ناکجاست، بهشت همان ناکجاست، وای به حالت همای
وای به حالت، این سر سنگین تو از تن جداست
نه نه نه نه، توبه کنم باز، حق باشماست
| لینک |
صدای شیپور جنگ میاد-مواظب باشیم خانه اجدادیمان را به باد ندهیم-گرگان از داخل و خارج در کمینند.....
| لینک |
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد
و من سال ها مذهبی ماندم
بی آنکه خدایی داشته باشم
سهراب سپهری
کوچک که بودم پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند.پدرم تلگرافچی بود.در طراحی دست داشت.خوش خط بود.تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف را به من آموخت . در چنان خانه ای خیلی چیزها می شد یاد گرفت.
من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خود بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف،دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم.
روز دهم مه 1940 موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم، و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم.از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم.چه کیفی داشت! شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم. تمرین خوبی بود.هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود.
خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار می رفتم.
بزرگتر که شدم عموی کوچکم تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیزم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم!
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت.
من سال ها نماز خوانده ام.
بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.
روزی در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:"نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!"
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم ، بی آن که خدایی داشته باشم!
از کتاب هنوز در سفرم....
سهراب سپهری
| لینک |
ایران بهشت من
مُردم و نوری مرا با خویش برد
بی فشار قبر و بی تشویش برد
ناگهان جنت به چشمم شد پدید
چشم من هرگز پلی آنجا ندید
نه نکیر و منکرو سنگ لحد
خواندم آنک قل هو الله و احد
نه سئوالی نه جوابی داشتم
جای خوب و حال نابی داشتم
یک پتو اندر بهشت انداختم
با تمرکز قصر شاهی ساختم
هرچه من میخواستم میشد عیان
هرچه که بد بود میرفت از میان
هرچه که فکرش به ذهنم میرسید
طرفته العینی همی آمد پدید
هیچ میزان و ترازوئی نبود
هیچ طوماری و الگوئی نبود
هرچه بود آنجا خیالی بود و بس
هرچه که میخواستی در دسترس
روح بود آنجا دگر جسمی نبود
مثل این دنیا چنین رسمی نبود
تا خدا را خواستی پیشش بدی
گر ملائک خواستی آنجا شدی
نه تلاشی و نه فکری داشتی
نه برای خویش مال انباشتی
گر دلت میخواست شاعر میشدی
چون کبوتر های زائر میشدی
هرچه نعمت آرزویش داشتی
آرزو ها که به دل انباشتی
یک به یک از بهر تو رومیشدند
روزها هر روز نیکو میشدند
حوری و چنگ ورباب و هم شراب
عکس ماه چارده در توی آب
نهری از شیرو عسل در زیر تخت
رقص و شور حوریان زیر درخت
حوریان با گیسوان بافته
تابی از رنگین کمان انداخته
با نسیم مشرق و باد شمال
تاب میخوردند شاد و بی خیال
مست بودند از شراب پاک و ناب
آن چنان مستی که می رفتند خواب
در بهشت آنجا کسی کاری نداشت
هیچ کس در مزرعه تخمی نکاشت
هیچ کس باآرزوئی شب نخفت
دوستی بادوستش دردی نگفت
صبح چون از خواب بر میخواستی
بود حاضر هرچه که میخواستی
میوه هایش بر دلت لک میزدند
خود نمائی کرده چشمک میزدند
تاکه ذهنت قصد خوردن می نمود
یک سبد میوه کنارت شسته بود
آرزو مندی خودش یک آرزوست
آرزوی آرزو مندی نکوست
لیک تا که آرزو ئی داشتی
آرزو را از میان برداشتی
بعد یک سالی که آنجا خوش بدم
کم کمک دیدم که ناخوش میشدم
چون که ده سالی چنین بر من گذشت
زندگی از بهر من بیهوده گشت
آرزویم بود برگردم به خاک
آن مهیا میشد آنجا پس چه باک
نامه ای آورد حوری وقت ظهر
نامه سربسته ممهوری به مهر
نامه را خواندم دلم شد چاک چاک
گفته برگشتی نداری سوی خاک
آخر هر فیلم بر من باز بود
حل جدول بهر من کی راز بود
هیچ انگیزه و امیدی نبود
سر به سر خسران دگر سودی نبود
آنقدر حوری سرم انباشتند
خواستم دست از سرم برداشتند
از برای حوریان عشقی نبود
بهر عشق و عاشقی مشقی نبود
خسته از حورو گل و سنبل شدم
در غم بی آرزوئی خل شدم
گر دلم میخواست خوشگل می شدم
خوش صدا مانند بلبل میشدم
همچو یونس گاه گه نی میزدم
میشدم خیام و هی می میزدم
این همه ، آسان بد وبایک خیال
سهل همچون خوردن آب زلال
گر دلم می خواست ظالم میشدم
یا تصور کرده عالم میشدم
همچو مایکل گه سترون میشدم
یک زمان مرد و گهی زن میشدم
هرچه من میخواستم آن میشدم
گه رعیت یک زمان خان میشدم
گاه ماهی می شدم در توی آب
گاه شاهی میشدم در توی خواب
این همه شاید به ظاهر نعمت است
لیک در واقع تماما زحمت است
در زمین کلی عبادت میکنی
از مریضان هی عیادت میکنی
روزه میگیری و احسان میکنی
جان فدای سر بداران میکنی
میروی اندر مصلی روزو شب
در محرم ماه شوال و رجب
تا کنار نهر شیر ویا عسل
سالهای سال خوابی فی المثل
یا که لم داده بخوابی روی تخت
با هزاران حوردر زیر درخت
من بهشتی این چنین را منکرم
یا قبولم کن ویا بشکن سرم
من تورااز خویش راضی کرده ام
من کله از پیش قاضی کرده ام
از بهشت خویش بیرونم بکن
خاک ایران قیمت خونم بکن
گر که جنت میکنی ارزانیم
پس بدان اینک که من ایرانیم
خاک ایران از خبیثان پاک کن
پاک از خارو خس و خاشاک کن
خاک ایران لانه موشان مکن
لانه روباه و خرگوشان مکن
ایخدا ایران بهشتی دیگراست
سر زمینی پر زکان گوهر است
هست ایران یک بهشت جاودان
نیست جای لاشخواران و ددان
هست ایران میهن آزادگان
پر تلاشان عاشقان دلددگان
دادن لم روی تخت تنبلی
نیست از اوصاف مولایم علی
این بهشتی که مرا آورده ای
حتم دارم امتحانم کرده ای
دربهشتت نیست جز زن بارگی
خوردن و خوابیدن و آوارگی
مستجاب الدعوه کن تا بر کنم
ریشه دیوو ددان ازمیهنم
زنگ همراهم مرا بی خواب کرد
ماندن آنجا مرا بی تاب کرد
تا شدم بیدارو تا خوابم پرید
باورم شد ،حق دعایم را خرید
شاعر: علی اکبر سراج اکبری
| لینک |
بگیر فطره ام، اما مخور، برادر جان --- که من در این رمضان قوت غالبم غم بود
| لینک |
